|
شاهدان شهادت |
[ دوشنبه 25/2/91 ] [ 8:18 عصر ] [ Miss Mobarez ]
[ نظر ]
بعضی چیزا بعضی وقتا اتفاق میافته....میدونی یه جای کار می لنگه اما نمی دونی کجا....هی فکر میکنی....هی تو مغزت باهاش کلنجار میری....هی می بینی یه مشکلی این وسط هست...مثلا نماز اون نماز نیست...دعات اون دعا نیست...این جور وقتا در به در دنبال یه علتی....هر روز که از پیدا کردن این علت دورتر بشی زندگی جهنم تر میشه....خدا میخواد هوشت رو بسنجه...هوش نه! خلوصت رو بسنجه بفهمونه بهت، تو که ادعا داری الان یه خورده پاک تر از قبلی ..اگه ادعا داری سفیدی، پس خودت این لکه ی سیاه رو زود تشخیص بده و پاکش کن! پاکش کن دیگه.... بعد اونوخته که اگه نفهمی غرور گرفته بوده تو رو ... ای داد و بیداد که کج رفتی...همونجوری کج میــــــــــــــــــــــــری تا دیگه خودتم میفهمی اصن کانکشن با خدا قطع شده...دیگه تو اون نیستی که قبلا بودی... بعضی اوقات خدا زود سرت رو میزنه به سنگ اون واسه زمانایی که هنوز وقت امتحانت نرسیده....اما امان از امتحانی که وقتش رسیده باشه و خدا توش به آدم زود تقلب نرسونه...رفوزه که هیچ ! برگه ی سفید که هیچ! یک برگه ی سراسر خط خطی و پر غلط تحویل خدا میدی که بیا و ببین...هعی... خدایا امتحان میگیری بگیر، اما خودت تقلب رو قبل از اینکه زیاد دیر بشه برسون... خدایا کوچیکم....به بزرگیت منو ببخش... خدایا خطا کارم...به کرمت عفو کن.... خدایا خراب کردم...خودت درستش کن...
موضوعات مرتبط: برچسبها: [ دوشنبه 25/2/91 ] [ 12:11 عصر ] [ Miss Mobarez ]
[ نظر ]
[ شنبه 9/2/91 ] [ 12:35 عصر ] [ Miss Mobarez ]
[ نظر ]
[ سه شنبه 29/1/91 ] [ 11:0 عصر ] [ Miss Mobarez ]
[ نظر ]
مریدان خواجه را گفتند چون به بیجینگ* از توابع چین و ماچین در شدی چه دیدی؟ خواجه پاسخ همی داد که چون در شهر** فروردین به کفرستان بیجینگ رسیدم هر آنچه به مخیله خطور کند دیدم اما آنچه در خور هدیه برای اصحاب باشد و از عجایب بلاد مذکور آن بود که این قوم پس از باران هر آنچه موهبت الهی نازل شده به مساعدت کانالهایی به زیر زمین هدایت کردندی و قطره ای آب پس از باران به روی سنگفرش ها باقی نماندی و تونلهای متروی این سرزمین غرقه ی آب نگشتندی و هیچ مسئول در پی تبلیغات انتخاباتی... مریدان طهرانی چون گفته های خواجه شنیدند از حسرت نعره ها زدندی و بیهوش همی گشتند.
پ.ن: *beijing **ماه
موضوعات مرتبط: برچسبها: [ دوشنبه 28/1/91 ] [ 3:18 عصر ] [ Miss Mobarez ]
[ نظر ]
امسال با پارسال یه فرقهایی داشت...زیاد نمی تونم از امسال تعریفم کنم چون ممکنه نشه همه مسائلش رو گفت اما ... امسال توی کاروان سه تا رزمنده بودن با خانواده هاشون، هم جانباز،هم شیمیایی و هم موجی و یا هر سه ! خیلی چیزا عین روز جلوی چشمشون بود همه رو مو به مو تعریف میکردن و تو خیلی عملیات ها بودن...سه تایی! منم که مشتاق بودم....ساعت ها تو اتوبوس نشستم روبروشون اینا تعریف میکردن...مخصوصا یکیشون. بعضی خاطرات به قدری دلخراش بود که احساس میکردم الان است که غش کنم...بعضی ها هم خنده دار بود...غش غش خندیدم اگر خدا بخواد یه سری از خاطرات رو اما نه همه رو پست میکنم
موضوعات مرتبط: برچسبها: [ دوشنبه 14/1/91 ] [ 11:24 صبح ] [ Miss Mobarez ]
[ نظر ]
هر کسی با هر کسی قصد رفت و آمد داره اول خودش دعوتش میکنه....حسابی سنگ تموم میذاره....نمک گیرش میکنه...وقتی قشنگ نمک گیر شد...نتونست دل بکنه...نتونست بره...وقتی بهش چسبید...دیگه شد خراب در این خونه، دیگه نیاز به دعوت نداره خودش میاد...خودش میاد با سر به جای پا! اما همیشه دفعه ی اول یه چیز دیگه اس! من پارسال دعوت شده بودم....... پ.ن: برگشتنی از این سفر یادم افتاد که ما پارسال حتی پول کم سفر هم ندادیم اون آقائه که رییس کل پایگاه بود دوست عمو بود و هر کاری کردیم پول نگرفت....چه جوری باید متوجه بشی که مهمون بودی واقعن....دیگه چه جوری؟! موضوعات مرتبط: برچسبها: [ شنبه 12/1/91 ] [ 1:3 عصر ] [ Miss Mobarez ]
[ نظر ]
[ پنج شنبه 3/1/91 ] [ 2:18 عصر ] [ Miss Mobarez ]
[ نظر ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |